بی گناهی گناه است



سفر

هنوز در سفرم...

سفری از خودم تا خودم با خودم و برای خودم ...

در مهمانخانه ای مهمان کش مهمانم ...

در جاده ای که مبداش به انتخاب خودم نبوده می کوشم تا به مقصدی منتخب برسم ...

دور خیلی از چیزها را باید خط بکشم همانطور که دور خیلی از کس ها را خط کشیدیم...

شراره می گوید باید دوباره بسازم بنایی که با لگد روزگار تخریب شد و من آجر آجر روی هم می گذارم ... نمی دانم چند سال طول خواهد کشید ولی دوباره خواهم ساخت و خواهم ساخت با هر آنکس و هر آن چیز که با من نساخته خواهم ساخت حتی با این روزگار هم خواهم ساخت. خواهم ساخت ولی تسلیم نخواهم شد ...

 

پ.ن: روز بزرگداشت مقام پزشک را به همه دوستان عزیزم تبریک عرض می کنم ... و از بابت تاخیر و قصور پیش آمده عذر خواهی می کنم ...

۱۳٩٠/٦/۳  توسط دکتر داد و بیداد  |  پيام هاي ديگران ()

 

این روزها

این روزها که می گذرد هر روز احساس می کنم کسی در باد فریاد می زند ... انگار کسی مرا به نام صدا می کند بر می گردم و نگاه می کنم کسی نیست !!!

 

به آموزشگاه می روم و باز همان چهره نیمه جدی احسان ...

 

به خانه می آیم و باز همان دنیای مجازی موهوم رخ نامه ...

 

تمام میزان های زندگی ام سکوت گرد شده است چنگ فریاد کجاست ...

 

تمرین این روزهای  من " تو را می سپارم به دلهای خسته خداحافظ ای شعر شب های روشن"

۱۳٩٠/٥/۱٧  توسط دکتر داد و بیداد  |  پيام هاي ديگران ()

 

پدرم

 

دیروز پدرم مرد

و امروز من ناباورانه بر مزار خاطراتی که از خود به یادگار گزارده مبهوت می نگرم

نسیم ملایم گورستان گونه های خیس مرا نوازش می دهد ...

 

پ.ن: پدرم ...

۱۳٩٠/٤/٥  توسط دکتر داد و بیداد  |  پيام هاي ديگران ()

 

راه

این روزها بیشتر از همیشه فکر می کنم به راههایی که رفته ام و راههایی که از میانه آنها برگشته ام و راههایی را که ادامه شان داده ام و به بن بست رسیده ام و دوباره مجبور به برگشت شده ام و راههایی را که اتفاقی کشف کرده ام و راههایی که به ناچار طی کرده ام و راههایی که به دنبال دیگران در آنها قدم گذاشته ام ...

به بی راهه ها و شاهراهها فکر می کنم ... به بی راهه هایی که وقت پول و انرژی مرا هدر دادند و عاقبت جز دردسر چیزی برایم نداشتند و شاهراهایی که گاه و بی گاه از پس یک راه فرعی ظاهر شدند و مرا با خود بردند به سودای سرسام آور سرعت ...

در پیمودن تمامی این راهها نقشه پوسیده ای در دست داشتم که اغلب تقاطع ها و جاده ها و خیابان ها و ورودی و خروجی هایش آنقدر تغییر کرده بود که دیگر برای من قابل استفاده نبود ... اگر چه دلخوش به این بودم که نقشه ای در دست دارم و به خیال خام خودم داشتن نقشه ای هر چند قدیمی از نداشتن نقشه بهتر است ...

امروز درست وسط یکی از این جاده ها هستم ... جاده ای کوهستانی دو طرفه بدون گارد ریل و بدون روشنایی با همان نقشه کذایی به دست ...

در روی نقشه نقاطی مشخص شده که حکایت از وجود مرکز اورژانس، پلیس، اقامتگاه، تلفن اضطراری و پمپ بنزین دارد ... ولی من که الان درست وسط این جاده هستم هیچ چیزی جز یک راه باریک و پیچ در پیچ که خط ممتد سفیدی دوطرف آن را از هم جدا می کند نمی بینم ... البته به غیر از تابلویی که هر چند کیلومتر یک بار هشدار می دهد " خطر سقوط" ...

امروز دریافتم که فاصله تصورات ما تا واقعیت به اندازه همان نقاط روی نقشه است که مراکز رفاهی بین راهی را نشان می دهد که اصلا وجود خارجی ندارد ... و ترس و اضطراب ما هم حکم همان تابلوی هشدار دهنده خطر سقوط را بازی می کند که ممکن است یک درصد هم خطری ایجاد نکند ...

ولی واقعا نمی دانم با این نقشه پوسیده و قدیمی چه کنم ... در وسط راهی که نه می توانم نقشه جدیدی تهیه کنم و نه می توانم آن را دور بیاندازم ...

پ.ن: خدایا در وسط جاده بدون همسفر بدون آذوغه بدون راهنما بدون نقشه چه کنم !!!

 

۱۳٩٠/۳/۱٢  توسط دکتر داد و بیداد  |  پيام هاي ديگران ()

 

بی بصیرتی !!!

 

مدتهاست که از بی بصیرتی این مردم نوشته اند و خوانده ایم واژه ای که تفاسیر و تفاصیل زیادی داشته و دارد ...

چند نمونه از بی بصیرتی زجر آور مردم در این چند روز اخیر:

روز جمعه ساعت ٧ صبح لیلی در خواب ناز: رینگ رینگ ریننننننننننننننننننننننگ

گوشی را که بر می داری از اون طرف ایران می گه ... سلام خوبی چه خبرا؟؟؟ !!!!

روز شنبه آخرین روز نمایشگاه کتاب: با دوستات و همکارت و استادت می ری نمایشگاه

کتاب. توی پارکینگ نمایشگاه رئیس بسیج دانشگاهتون را می بینی که به استادت که

سن بابات است تبریک می گه و اضافه می کنه " به پای هم پیر شید" !!!

روز یکشنبه: در تاریخ ۶/١١/١٣٨٩ وارد محدوده طرح ترافیک شده ای اونوقت بعد از سه

ماه و بیست روز پلیس نامحسوس تازه متوجه شده و قبض جریمه را فرستاده در

خونتون... تازه برای ماشینی که در اون زمان پلاکش گذر موقت بوده و حالا تازه پلاک

شده به اسم من!!!

روز دوشنبه بعد از نماز مغرب و عشا: مادر بزرگ نازنین امر می فرمایند که منو ببر

امامزاده مطیب (اول درکه بالاتر از میدون شهید بهشتی) حالا هر چقدر که می گم مادر

جان الان امامزاده بسته است می گه امامزاده که تعطیلی بردار نیست!!! راستی عموی این امامزاده اسمش امامزاده عزیز است در دانشگاه شهید بهشتی مدفونه ...

روز سه شنبه: یک عکس عهد بوق از کنسرت ٢٠٠٧ ابی را به مادرم نشون می دن و

اضافه می کنن که "خوب شد این خواستگار دخترت را رد کردی رفت این شازده قبلا زن داشته"!!!

درسته که من دلخوشی از این شازده ندارم ولی کلی این تر نت و اون تر نت را گشتم و

عکس پیدا کردم تا ثابت کنم بابا این زنه زن شازده نیست زن خود ابی است!!!

 

اینجاست که لیلی می فرماید:  اگر عقل ندارید لا اقل بصیرت داشته باشید...

 

۱۳٩٠/٢/٢٧  توسط دکتر داد و بیداد  |  پيام هاي ديگران ()

 

توت قرمز

 

آن مرد رفت...

آن مرد با هواپیما رفت...

آن مرد ترانه هایم را برد...

 

ترمینال شماره یک مهرآباد سالن پروازهای خارجی ...

او رفت با چند چمدان بزرگ و کوچک سیاه و یک ساک قهوه ای. برای همیشه رفت و ترانه هایم را برد ...

حالا بعد از این همه سال مردی در لس آنجلس، دندانپزشکی ایرانی باز مرا به شوق می آورد ... رندانه گلایه می کند که از قهرمان افسانه ای ایران آرش بنویسم و من فی البداهه می گویم ...

5 یا 6 ساعت از انتشار لینک صدای من در فیس بوک می گذرد ...

دیشب خواب می دیدم از درختی توت قرمز می چینم . مادرم خواب را به گونه ای دیگر تعبیر کرد ولی من خوب می دانم که تعبیر این خواب چیز دیگری است...

دوراهی عجیبی است

خروج از انزوای خودخواسته خود ...

یا خزیدن در قالب کسی که آهسته می رود و می آید و حقوقش را می گیرد و ماشین و خانه ای دارد و دانشجویانی و گاه به گاه پرونده هایی جنجالی تا یکنواختی زندگی اش از بین برود ...

هر چند که اگر بی محابا راه اول را انتخاب کنم به معنای پیکار با همه الگوهای جامعه سنتی و افکار در خود مانده این مردم است... و شاید بالاتر از آن بستن شمشیر از رو علیه هویت خانوادگی و میراث پدری که همیشه مایه مباهات بوده برای کسانی که از پشت شیشه های دودی بنزهای ضدگلوله تشریفات به رفت و آمد این مردم کم آگاه از عرض خیابان روبروی وزارتخانه نگاه می کنند ...

فعلا که در برابر همه این تغییرات مادرم سکوت کرده و چیزی نمی گوید می ترسم این طنین آرامش قبل از طوفان باشد...

فعلا برنامه ای در ذهن ندارم ...

شاید اگر من هم پسر بودم به خوش شانسی ** می شدم ولی افسوس که باید در چند جبهه مبارزه کنم ...

پ .ن : از همه دوستان عزیزی که در این 5 - 6 ساعت به بنده لطف داشتند و لینک را تکثیر کردند ممنونم ... خصوصا از برادر عزیزم دکتر اکبر به خاطر همه چیز ...

پ .ن: اگر از این حرفها چیزی سر در نیاوردید ببخشید شاید به همین زودی ها شاید ...

و در پایان "همان قدر که به قدرت قلمم اعتقاد دارم احساس تعهد هم می کنم"

و یک یادگاری از من:

توی تقدیر من این آینه ها زندان اند ... عکس من زندانی خود من زندان بان و چه توهینی عجیبی است به من که اسیر خودمم ... توی این آینه ها نقشی از زنجیر نیست این خیالات من است که اسیرش شده ام ... موج پوچی از وهم ... و دوباره تکرار ... و دوباره تصویر و دوباره زندان ... یک شب این آینه ها می شکنند و اسیرش آرام از شکاف ترک آینه ها با درون تهی زندانش پاک و آسوده وداع خواهد کرد...

 

۱۳٩٠/٢/٢٢  توسط دکتر داد و بیداد  |  پيام هاي ديگران ()

 

خواب

خواب تهران و تو را می دیدم که  با هم سیگار می کشید و اخم کرده اید و خودنویس خود را لای انگشتانتان فشار می دهید و می خواهید که چیزی بنویسید...

گمان می کنم که ناراحتی از شیطنت های گاه و بی گاه و شرم شرقی من که این روزها آمیخته شده برای رقم زدن آینده ای که نمی دانم چه خواهد شد...

کتاب هایت روی پیشخوان غرفه های نمایشگاه چشمک می زنند به دختری که اولین بار همراهی ات کرد تا بروی آن بالا و برایش دست تکان بدهی ...

خواب می دیدم که در خواب منی

هم ز من دوری و هم با من تنی

لب نهادی بر لبانم با تبی

دم فرو بستیم ز دنیای دنی

یک نفس بی دلهره از لامکان

جرعه ای لاجرعه از جام زمان

نوش باد این خواب نوشین نوش باد

خواب می دیدم تو در خواب با منی

دست هایت را بدورم می تنی

خواب می دیدم که برگشتی و باز

با دل دوشیزه می گفتی تو راز

نوش باد این خواب نوشین نوش باد ...

 

 

۱۳٩٠/٢/۱۸  توسط دکتر داد و بیداد  |  پيام هاي ديگران ()

 

عدد

 

بعضی ها عددی نیستند این ما هستیم که آنها را به توان می رسانیم ...

۱۳٩٠/٢/۱٥  توسط دکتر داد و بیداد  |  پيام هاي ديگران ()

 

 



اگه از غم می نویسم, اگه با نم می نویسم, اگه از عمق وجودم, اگه با تارم و پودم, اگه از جون, اگه با خون, اگه از شب, اگه با تب, اگه کم کم می نویسم. اگه از عشق یه آدم به یه پاره آهن سرد, اگه از نبودن دل تو قفس سینه مرد, اگه از ضجه یه زن زیر چکمه های نامرد, اگه از یه شمع خاموش توی یه اتاق تاریک, اگه از گلوله نخ, اگه از تفنگ آبی, اگه از امید واهی, اگه از یه جای خالی وسط یه جاده خاکی, اگه از ارزونی نون توی سفره های مردم, اگه از کشتن مرداب واسه زنده موندن آب, اگه از پرورش مار توی آستینای کفتار, اگه از آه, اگه از دم, اگه از نبود همدم, اگه از تو, اگه بی تو, اگه چون تو می نویسم ... طاقتم شده مضاعف
doctordadobidad@yahoo.com

 

 

 

سفر
این روزها
پدرم
راه
بی بصیرتی !!!
توت قرمز
خواب
عدد
یک نفر
یه جای دیگه یه جور دیگه

 

۱۳٩٠/٥/٢٩
۱۳٩٠/٥/۱٥
۱۳٩٠/٤/٤
۱۳٩٠/۳/٧
۱۳٩٠/٢/٢٤
۱۳٩٠/٢/۱٧
۱۳٩٠/٢/۱٧
۱۳٩٠/٢/۱٠
۱۳٩٠/٢/۳
۱۳٩٠/٢/۱٠
۱۳٩٠/٢/۳
۱۳٩٠/۱/٢٧
۱۳٩٠/۱/٢٠
۱۳٩٠/۱/٢٠
۱۳٩٠/۱/۱۳
۱۳٩٠/۱/٦
۱۳٩٠/۱/۱۳
۱۳۸٩/۱٢/٢۱
۱۳۸٩/۱٢/٧
۱۳۸٩/۱۱/۳٠
۱۳۸٩/۱۱/٢
۱۳۸٩/۱٠/٢٥
۱۳۸٩/۱٠/۱۸
۱۳۸٩/۱٠/۱۸
۱۳۸٩/۱٠/۱۱
۱۳۸٩/۱٠/٤
۱۳۸٩/۱٠/٤
۱۳۸٩/٩/۱۳
۱۳۸٩/٩/٦
۱۳۸٩/۸/٢٩
۱۳۸٩/٧/۱٠
۱۳۸٩/٧/۸
۱۳۸٩/٧/۱

 

دکتر داد و بیداد

 

لژیونلا
Dr. nash
دکتر باران
پزشک 78
جوجه انترن
دکتر سرحال
دکتر اکبر عزیز
یه جوجه وکیل
حرفهای دلتنگی
قشنگیهای دکترانه
دکتر مجیدی عزیز
خاطرات دکتر بی نام
رهای رها ز چون و چرا
دلنوشته های یک شیمیست
یادداشت های یک دانشجوی پزشکی
یادداشت های روزانه دکتر دلژین
وب نوشته های یک جراح
بازتاب نفس صبحدمان
شعرواره پیام عزیز
زندگی جاری است
کانون زنان ایرانی
مهدی بوترابی
دکتر مینا عزیزم
پزشکان گیل
هشت الهفت
پزشک تنها
یک وکیل
دکتر زری
دکتر دارو

 

RSS 2.0


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ